تبليغاتX
Me 2 Me

Me 2 Me

ای ول روستا خودمون...


کوه آتشین رامهرمز؛ جشنواره ای از شگفتیهای ایران زمین


در جاده رامهرمز به سمت رود زرد و در مسیر خیجه و ماماتین بعد از روستای گنبد لران، کوهی آتشین وجود دارد که از گذشته های دور تاکنون شبانه روز می سوخته است، مردم محلی به این کوه "تشکوه" می گویند.

به گزارش خبرنگار مهر، تشکوه در شرق شهرستان رامهرمز در فاصله 6 کیلومتری روستای ماماتین در جاده رامهرمز ــ ابوالفارس واقع شده است. به گفته کارشناسان زمین شناسی دلیل شعله ور شدن آتش کوه گوگرد موجود در زمین و متصاعد شدن گاز طبیعی از عمق زمین به سطح است. گازهای هیدرکربوری از لایه های مختلف زمین عبور می کنند و از هر درز و شکافی در سطح زمین به بیرون شعله ور می شوند به طوری که در شب نور سوختن این گاز بیشتر دیده می شود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

روشنی آتش این کوه در تاریکی شب جلوه زیبایی به منطقه می دهد به گونه ای که تا به حال توانسته گردشگران زیادی را در ساعات شب به سوی خود بکشاند. مسئله قابل توجه برای گردشگران این است که در مجاورت این آتش کوه به دلیل وجود گاز متصاعد شده در هوا نمی توان آتش دیگری روشن کرد. جالب این است که گردشگران برای رسیدن به این منطقه از مردم استان کمک می گیرند چون هیچ تابلویی برای نشان دادن این جاذبه گردشگری و نفتی خوزستان وجود ندارد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

غیر از تشکوه در نزدیکی شهر صنعتی امیدیه و منطقه آغاجاری نیز کوهی وجود دارد که مردم محلی آن را کوه سوخته می نامند. از لابه لای خاک و سنگهای کوه سوخته زبانه های آتش بیرون می آید و دود سیاهی را راهی آسمان می کند. این دود باعث می شود تا فضای اطراف چشمه های آتش این کوه نیز سیاه رنگ به نظر برسد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

کوه سوخته کوچکتر از تشکوه است. رنگ سیاه کوه آن را از سلسله جبال اطرافش مجزا کرده است. در قله کوه در اثر زمین لغزش یا رانش زمین شکاف عمیقی وجود دارد که دهانه اصلی خروج گاز بوده و آتش از درون آن شعله ور است.

کوه سوخته امیدیه به دلیل شکل و شمایل ظاهری و آثار و شواهد هیدروکربوری در سطح زمین یک اثر ژئوتوریسمی ارزشمند و گرانبها در حوزه زمین شناسی است که نه تنها برای زمین شناسان بلکه برای همه علاقمندان به طبیعت جذاب و دیدنی به نظر می رسد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تشکوه و کوه سوخته از نظر مباحث زمین شناسی بسیار با اهمیت و مورد مطالعه کارشناسان این حوزه است و اکنون تشکوه که بیشتر در میان مردم شهرت دارد به یکی از جاذبه های عجیب گردشگری استان خوزستان تبدیل شده است.

امیدیه شهر ماست. این عکس ها هم از روستامونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 9:34  توسط moji  | 

محكومين به مرگ...

محكومين به مرگ


 

شهر با آسمانی سیاه

مگر تا دیروز آبی نبود؟

محکومین را آوردند

و قاضی حکم را می خواند

نکند بگوید مرگ؟

و دست های گرم امروز قلب ها را زندانی می کنند

نگاه های مهربان امروز تقاب ها را بر می دارند

حکم عشق چیست؟

عشق گناه است

عشق مرگ است

و این را در صدای تماشاگران شنیدم

و همه برای مرگ عشق دست می زنند

او می خندد

و باز هم گریستن

بی صدای بی صدا گریه کن

و توی چشم های قشنگت بخند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 8:56  توسط moji  | 

مراسم رونمایی از منشور حقوق بشر کوروش ...

مراسم رونمایی از منشور حقوق بشر کوروش صبح دیروز شنبه با حضور رئیس موزه ملی بریتانیا، حمید بقایی رئیس سازمان میراث فرهنگی و صنایع دستی و نمایندگانی از 2 کشور ایران و انگلستان در موزه ملی ایران برگزار شد.

این لوح توسط جان کرتیس، مدیر بخش خاورمیانه موزه ملی بریتانیا به صورت پلمپ شده و با حفاظت ویژه به موزه ملی ایران تحویل و در خزانه آن قرار گرفت.

منشور کوروش بیش از 100 سال است در بخش ایران باستان موزه بریتانیا نگه‌داری می‌شود.

منشور حقوق بشر کوروش موسوم به استوانه کوروش استوانه‌ای سفالین است که در سال ۵۳۹ پیش از میلاد به فرمان کوروش پادشاه بزرگ هخامنشی ساخته شد، این استوانه که جنس آن از گل رس است ۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتیمتر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان اکدی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است. بررسی‌ها نشان داد که نوشته‌های استوانه در سال ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح به دستور کوروش بزرگ پس از شکست " نبونید" (بخت‌النصر) و گشوده شدن شهر بابل نوشته شده‌ و پس از آن به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایه‌های شهر بابل قرار داده شده‌است.

در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲) به هنگام کاوش‌های باستان‌شناسی در بابل در میان رودان (بین النهرین)، هرمز رسام، باستان‌شناس بریتانیایی آسوری‌تبار، استوانه سفالین منسوب به کوروش کبیر را یافت.

این لوح سفالین استوانه‌ای همان زمان به این کشور استعمارگر منتقل شد و تاکنون در بخش "ایران باستان" موزه بریتانیا نگه‌داری می‌شود.


ابتدا تصور می‌رفت نوشته‌های گرداگرد این استوانه گلی از فرمانروایان آشور و بابل باشد. اما بررسی‌های بیشتری که پس از گرته‌‌برداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد که این "نبشته" در سال 538 پیش از میلاد به فرمان کورش بزرگ هخامنشی و هنگام ورود به شهر بابل نوشته شده است، نوشته‌ای که برگردان آن حیرت باستان‌شناسان را برانگیخت.

" آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوک (خدای بابلی) دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. من برای صلح کوشیدم. برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچ‌کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند...اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را که خراب کرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم."
این سخنان پادشاه پیروز و فاتح شهر بابل از آن رو اهمیت دارد که بدانیم در کتیبه‌های بازمانده از دیگر پادشان بزرگ و قدرتمند گذشته همچون " آشور نصیرپال" (884 پ‌م.)، "سِـناخِـریب" (689 پ‌م)، " آشور بانیپال" (645 پ‌م.) پادشاهان آشور و "نبوکَد نَصَر دوم" پادشـاه بـابل (565 پ‌م.) چنان پیروزمندانه از غارت و جنایت بر علیه مردم سرزمین‌های مغلوب سخن رانده شده که مو بر تن هر جنبنده‌ای راست می‌کند.

پس از ترجمه و انتشار فرمان کوروش بزرگ شهرت این استوانه گلی و متن بشردوستانه حک شده بر آن با عناوین "منشور آزادی" و "نخستین منشور جهانی حقوق بشر" شهرتی عالمگیر یافت، اما منشور حقوق بشر کوروش تنها یک‌بار و در جریان جش‌نهای ۲۵۰۰ ساله ایران به‌رغم مخالفت دولت وقت بریتانیا برای چند روز به ایران آورده شد و به نمایش در آمد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:58  توسط moji  | 

کوروش...

باران باش و ببار نپرس کوزه های خالی از آن کیست...

                                                "کوروش کبیر"

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 21:26  توسط moji  | 

...

با تمام فقر ، هرگز محبت را گدایی مکن و با تمام ثروت هرگز


عشق را خریداری نکن ... 


امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا


احساس باشد اما عزیزی نباشد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 6:0  توسط moji  | 

کاش که تو رو سرنوشت ازم نگیره...

کاش که تو رو سرنوشت ازم نگیره

میترسه دلم بعده رفتنت بمیره

اگه خاطره ها یادم میارن تو رو

لااقل از تو خاطره هام نرو

کی مثل من واسه  تو قلب شکستش میزنه

آخه کی واسه تو مثل منه

بمـــــــــــــــــــــــــــــون

دلم من فقط به بودنت خوشه 

منو فکر رفتنت تو میکشه

لحظه هام تباهه بی تو

زندگیم سیاهه بی تو  نمیتونم...

                                               [یگانه]

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 19:51  توسط moji  | 

رفتی و شکستی...

از این شکسته تر دیگه چی میخوای؟
دلم بدجور شکست مثله غرورم
پر و بالم شکست وقتی تورفتی
نمی تونم بگم خیلی صبورم
نمی تونم بگم خیلی صبورم

از این شکسته تر دیگه چی میخوای؟
تک و تنها و بی صدا شکستم
یه عمره تنها نشستم پای دردام
پر و بال تو رو اینجا نبستم

نمی دونی چه حسی داره وقتی
بسوزی و بسازی و بمیری
تک و تنها بشینی پای عشق اما
نباشی حقتو از دل بگیری
منو دیدی ولی کاری نکردی
نگفتی این شکستن درد داره
مهم نیست آخرش بد میشه یا خوب
همیشه قصه یه نامرد داره(قصه یه نامرد داره)

آره رفتی و شکستی منو که عمری عاشق تو بودم
ساده رفتی و شکستی دلی رو که عمری به پات نشوندم
آره رفتی و شکستی ساده رفتی و شکستی
آره رفتی و شکستی منو که عمری عاشق تو بودم
ساده رفتی و شکستی منو که زندیگیمو پات سوزوندم

آره رفتی و شکستی آره رفتی و شکستی

از این شکسته تر دیگه چی میخوای؟
تک و تنها و بی صدا شکستم
یه عمره تنها نشستم پای دردام

پر و بال تو رو اینجا نبستم

نمی دونی چه حسی داره وقتی
بسوزی و بسازی و بمیری
تک و تنها بشینی پای عشق اما
نباشی حقتو از دل بگیری
منو دیدی ولی کاری نکردی
نگفتی این شکستن درد داره
مهم نیست آخرش بد میشه یا خوب
همیشه قصه یه نامرد داره(قصه یه نامرد داره)

آره رفتی و شکستی منو که عمری عاشق تو بودم
ساده رفتی و شکستی دلی رو که یه عمره به پات نشوندم
آره رفتی و شکستی ساده رفتی و شکستی
آره رفتی و شکستی منو که عمری عاشق تو بودم
ساده رفتی و شکستی منو که زندیگیمو پات سوزوندم

آره رفتی و شکستی آره رفتی و شکستی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:39  توسط moji  | 

ثروت کوروش...


زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:18  توسط moji  | 

عاشقانه...

عاشقانه

 

آن که می گوید دوستت می دارم

خنیاگر غمگینی است

که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزاران کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من .

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را

زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرم توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من

عشق را

ای کاش زبان سخن بود

                                        شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 15:55  توسط moji  | 

روزگار غریبی ست نازنین..

روزگار غریبی ست نازنین

 

دهانت را می‌بویند  " مبادا که گفته باشی دوستت دارم "

دلت را می‌پویند 

روزگار غریبی‌ست نازنین

روزگار غریبی‌ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

و در این بن‌بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند

به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست

آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی‌ست نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی‌ست نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
                                                              شاملو
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 15:50  توسط moji  | 

همه تنهاییم...

من تو را دوست دارم و تو دیگری و دیگری دیگری را و در این میان همه تنهاییم...

                                                                                   دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 15:37  توسط moji  | 

برایت آرزوی کافی میکنم...

   "  برایت آرزوی کافی می‌کنم. "

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند

  و ............ ...مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم ."  

........ دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است.

 محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."

              آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.

  مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد.

 آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند .

 

 من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی

  خودش با این سؤال اینکار را کرد :

 " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "

 

 جواب دادم:

" بله کردم.

منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "

 

او جواب داد:

 " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه .

من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "

 

" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید

 

 شنیدم که گفتید ::  " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "

 

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:...

 

. " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن .

"  او مکسی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد

 

و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم . "

سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :...

 

***" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است .

**** آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .

*******آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .

****** آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .

******آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .

آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .******

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ............

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .

می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید .

 

اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید

 

اگر آنرا نفرستید یعنی که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده اید .

از زندگی لذت ببرید !

 

تقدیم به شما دوستان عزیز.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 8:45  توسط moji  | 

سلام احوال پرسی...

سلام دوستان عزیز......

ببخشید که چند وقته نتونستم بهتون سر بزنم و آپ کنم..........

آخه این امتحانهای لعنتی شروع شده.......

امیدوارم به زودی بتونم دوباره بیام.......

ممنون که به بنده ی حقیر سر زدین و نظر دادین فعلا بای تا های....

"امیدوارم همیشه موفق باشین "

"دوست داشته باش و عشق بورز زمان همیشه از آن تو نیست"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط moji  | 

زندگي...

زندگي...
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاكي من
از تو اي شعر گرم در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
كه لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه ميخواند
بوته نسترن سرود ترا
هر نسيمي كه مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو كردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت كاويدم
پر شدم پر شدم ز زيبايي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها كه من با خشم
به تو چون دشمني نظر كردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم ترا هدر كردم
غافل از آنكه تو به جايي و من
همچو آبي روان كه در گذرم
گمشده در غبار شون زوال
ره تاريك مرگ مي سپرم
آه اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روي آينه ام سياه شود
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام توست بر آن
مي مكم با وجود تشنه خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو كام ميگيرم
                                               " فروغ فرخزاد "
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 15:31  توسط moji  | 

خدای من...

خدای من

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ...
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدای من برس به دادم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:44  توسط moji  | 

شــــــب...

شـــب، سکوت، تنهایی...

مـــــــــــن، رویا، سکوت...

مــــــــــــــن، فریاد، شب...

شـــــــب، فریاد، تنهایی...

مـــــن، سکوت، تنهایی...

مــــــن، تنهایی، تنهایی...

"دست نوشته های خط خطی از خودم"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:43  توسط moji  |